تبلیغات در اینترنتclose
یکی مثل اونی که عاشقشم عاشقمه
::: در حال بارگیری لطفا صبر کنید :::

نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم

به بخش عمومی ندای مشاور خوش آمدید.

تعداد بازدید : 480
نویسنده پیام
parvin
آفلاین



ارسال‌ها: 9
عضویت: 8 /10 /1393
تشکر کرده: 3
تشکر شده: 5
یکی مثل اونی که عاشقشم عاشقمه
10 سال پیش عاشق شخصی شدم با همون نگاه اول ولی باهم مثل دوتا دوستِ خیلی خیلی صمیمی با هم ارتباط داشتیم چون دوست دختر داشت و در خارج از کشور با هم زندگی می کردند همیشه به من می گفت کاش چند سال زود تر وارد زندگیم میشدی.
5 سال از این رابطه گذشت و من دیوانه وار عاشقش بودم ولی هیچ وقت نفهمید چه احساسی بهش دارم، دوست نداشتم فکر کنه از صمیمیتی که بین ما هست دارم استفاده میکنم ، تا اینکه بعد 5 سال اون دختر ترکش کرد و رفت با کسی دیگه.
انگار خدا صدای منو شنیده بود، بخودم گفتم وای تا دیروز نفر دوم بودم امروز نفر اولم و 4 سال بعد عاشقانه تر از گذشته با این تفاوت که بهش ثابت کرده بودم عاشقشم گذشت در نهایت ازش خواستم تکلیف زندگی خودمونو روشن کنیم و یک تصمیم بگیرد
اگر قرار است با هم باشیم یه تصمیم برای با هم بودنمان بگیریم و اگر قدرت تصمیم گیری نداری ، عشقت را دور بریزم
در نهایت بدون هیچ بحثی با یک sms یک رایطه حدودا 9 ساله از طرف من تمام شد.
1-دیگه نتونستم کسی بیشتر از خودمو دوست داشته باشم
2-نتونستم عاشق بشم
3-همه احساساتم زود گذر شد
4-نمیتونم دوباره اون حس های قبلو تجربه کنم خیلی خیلی زود سرد میشوم.
5-اگر شخص مقابلم برام از هر نظر درگیری غیر منطقی ایجاد کنه خیلی راحت میذارمش کنار و پشت سرم هم نگاه نمیکنم.
خلاصه که خیلی بی احساس شدم
ولی الان کسی پیداشده همون اندازه که من عاشق اون شخص بودم عاشقِ منِ (البته ظاهراً اینطور مشخص ِ فکر نمی کنم کسی مث من عاشق بشه من واقاً عشقو لمس کردم) عاشقمم نباشه، خیلی دوسم داره
حالا باید چطور رفتار کنم که زندگی نرمالی با این شخص داشته باشم و اون نفهمه که من نمیتونم هیچ وقت به اندازه ای که اون منو دوست داره دوستش داشته باشم.
با تشکر



دوشنبه 22 دی 1393 - 12:20
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش
talebi
آفلاین



ارسال‌ها: 299
عضویت: 7 /3 /1393
تشکر کرده: 99
تشکر شده: 61
یکی مثل اونی که عاشقشم عاشقمه
RE : 1
همراه عزیز شما در دور باطلی که برای خودتون ترسیم کرده اید گرفتارید و واقعیت چیز دیگری غیر از ذهنیات شما ست.
1- هر فرد نرمالی باید ابتدا خودش را دوست داشته باشد (حب نفس) تا زندگی انسان تداوم یابد.
2- عشق مفهومی نسبی هست و از دوست داشتن ساده یک چیز ، یک شغل، یا یک انسان یا هر مورد دیگری را با درجات ساده و کم تا زیاد و افراطی را شامل می شود و کسی نمیتواند بگوید هیچ چیزی را دوست ندارد.
3- کلمه احساس خودبخود و در ذاتش لحظه ای و موقتی بودن هست و کسانی که بیش از حد گذر درگیر احساساتند آدم های نرمالی نیستند.
4- هر حسی فقط یکبار قابل تجربه هست و بقیه فقط می توانند خاطرات و تصورات و یاد آوری های ذهنی مربوط به موقعیت خاصی باشند و هیچ احساسی صد درصد قابل تکرار نیست.
5- در این مورد باید شکر کنید که به درجاتی از پختگی روانی و شخصیتی رسیده اید که میتونید در قبال برخی موقعیت ها خنثی عمل کنید. این چیزیست که برخی ها باید جلسات متعدد رواندرمانی را بگذرانند تا آرامش مد نظر شما را در چنین موقعیت هایی بدست آورند.

و بلاخره اینکه شما در سن سی سالگی دیگه نباید خطاهای گذشته رو مجدد تجربه بکنید. نیازی نیست اینبار با عشق ازدواج کنید. اگر بتونید جلوی شکل گیری یک رابطه احساسی یا به قول جوانترها عشقی رو قبل از عقد ازدواج رسمی با هر کسی ، گرفته باشید، کار بزرگی هست.
پس سعی کنید ازدواج عاقلانه و مصلحتی بکنید و بنده به شما قول میدم که اگر با بررسی و تحقیق کافی و با شرایط متعادل و متناسب خودتون با یکی ازدواج کنید، بعد از چند روز و ماه عشق هم در زندگی مشترک شکل خواهد گرفت.
افکار نو ، اندیشه متفاوت ، سلایق مختلف ، رمز پویایی انسان و اجتماع
دوشنبه 22 دی 1393 - 19:55
وب کاربر ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش
1 کاربر از talebi به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند : parvin ,
parvin
آفلاین



ارسال‌ها: 9
عضویت: 8 /10 /1393
تشکر کرده: 3
تشکر شده: 5
یکی مثل اونی که عاشقشم عاشقمه
RE : 2
با تشکر از پاسخ شما
ممنونم ، بعضی وقت ها حتی با یک جمله میشه زندگی را تغییر داد.
شما با دو پاسخی که به من دادید گره ای که در افکارم بوجود امده بود را سست کردید حالا زمانی رسیده که تمامی قطعه های افکارم را کنار هم بگذارم و پازلِ ن مرحله جدید زندیگم (30 تا 40) را کنار هم بگذارم و برای پیدا کردن تکه های گمشده از روش مشاوره استفاده می کنم امید وارم در دهه سوم زندیگم کار ها آسان تر و رفتار ها عاقلانه تر باشد.

بزرگ ترین کمک شما این بود که یاد آور شدید من دیکه اون دختر 20، 25 ساله نیستم .
من درگیر احساساتم شده بودم، چرا الان این طوری شدم ؟ میگفتم ای بابا دیگه از شور ُ شوق افتادم ولی شما یادم انداختید ، نه من همونم فقط بزرگ شدم و دیگه بجای اینکه با مداد بنویسم باید با خودکار بنویسمتصویر: /weblog/file/forum/smiles/12.gifتصویر: /weblog/file/forum/smiles/8.gif
سه شنبه 23 دی 1393 - 13:24
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش
1 کاربر از parvin به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند : talebi ,



تازه سازي پاسخ ها



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش :
صفحه اصلی | انجمن | ورود | عضویت | خوراک | نقشه | تماس با ما | طراح
گروه تلگرامی ندای مشاور: گروه تحول برای مشاهده لینک لطفا به صفحه اصلی سایت ندای مشاور مراجعه کنید. http://www.nmoshaver.ir/

این قالب توسط سایت روزیکس طراحی شده است و هر گونه پاک کردن لینک طراح پیگرد قانونی دارد !