تبلیغات در اینترنتclose
سردرگم ام. خواهش میکنم راهنماییم کنید.
::: در حال بارگیری لطفا صبر کنید :::

نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم

به بخش عمومی ندای مشاور خوش آمدید.

تعداد بازدید : 462
نویسنده پیام
mahi
آفلاین



ارسال‌ها: 2
عضویت: 19 /12 /1393
سردرگم ام. خواهش میکنم راهنماییم کنید.
به نام خدایی که رحمان و رحیم است.

سلام.
من مدت 6 ماه است که با آقایی برای امر ازدواج آشنا شدم. ما با هم توو فضای مجازی آشنا شدیم و از ابتدا ی آشنایی، قصدمون ازدواج بود. حتی ثانیه ای رو هم بعنوان دوستی سپری نکردیم (ارتباطمون هدفدار بود).
اوایل ارتباطمون همه چیز خوب بود.خیلی زود نقاط مشترک توو مسایل کلی و اساسی زندگی پیدا کردیم. یجوری که این سرعت و اینهمه همسو بودن برای خودمون هم عجیب بود. تا اینکه بعد از حدود 2ماه تصمیم گرفتیم ارتباطمون رو با خانواده هامون درمیون بذاریم و جنبه رسمی به رابطه مون بدیم.
یه جلسه خواستگاری اواخر مهر ماه برگزار شد.
یه مساله ای که اون شب خیلی مشهود بود، عجله خانوانواده خواستگار برای رفتن بود! بخصوص پدر خانواده به بهانه ماموریت کاری همه ش نگاهشون به ساعت بود و به مادر خانواده میگفتن که تایم رو در نظر بگیرید و....
اون شب به هر ترتیبی بود فقط به معارفه و صحبت های اولیه برای آشنایی آقا پسر و خانواده شون گذشت.
فردا صبحش من تماس گرفتم و آقای داماد شروع کردن به یسری تشکرات و تشریفات مرسوم و در انتهای صحبت هاشون به من گفتن که ما هنوز شناختمون از هم کافی نیست و لازمه که بیشتر باهم ارتباط داشته باشیم.بنابراین از خودتون و خانواده تقاضا دارم که فعلا برای تحقیق میدانی تشریف نیارن تا خودمون به نتیجه قطعی برسیم.
من این جمله آخرشون برام تعجب آور بود که گفتن \"از خودتون و خانواده تقاضا دارم که فعلا برای تحقیق میدانی تشریف نیارن\" . البته این رو هم بگم که بعضی از رفتارای ایشون توو اون دوماه برام تعجب آور بود و با شنیدن این جمله تعجبم چند برابر شد. جوری که تصمیم گرفتم خودم وارد عمل بشم و از طریق یک آشنا، تحقیق غیر محسوسی از محل کارشون بکنم. (ایشون و پدرشون کارمند یه سازمان دولتی-نظامی هستن). که بعد از چند روز؛ اون آشنا بهم زنگ زدن و بعد از کلی مقدمه چینی گفتن، من از 3 نفر مختلف تحقیق کردم و همگی از اخلاق و رفتار پدر ایشون خیلی تعریف کردن، از حُسن کار و ترفیعاتی که گرفتن و از خود آقا پسر هم کسی بدی یا مشکلی ندیده و ایشون مورد توجه همکارا و رییس شون هست. فقط یه موضوعی هست که فکر میکنم شما ازش خبر ندارید. اون هم اینکه این آقا، چند سال پیش، عقد کرده و هنوز توو مرحله دادگاه هستن برای پرداخت مهریه و طلاق!
من واقعا شوکه شدم. اصلا نمیدونستم چی باید بگم یا چیکار باید بکنم...
چند ساعت با خودم کلنجار رفتم. توو خیابونا قدم زدم. فکر کردم. به خودم دلداری دادم. آخر سر هم زنگ زدم به اون آقا و گفتم که میخوام ببینمت. همدیگه رو دیدیم و من در کمال ادب و احترام، بدون کوچکترین بی احترامی یا پرخاش، خیلی منطقی و به دور از تنش ازشون توضیح خواستم. ایشون در کمال ناباوری بهم گفتن،
من که گفتم این کار رو نکن، تحقیق نکن، شما بدون هماهنگی با من کاری رو کردی که به ضرر من توو سازمانه! و گفتن که من هیچوقت به خودم اجازه ندادم که همچین کاری رو در حق شما بکنم، ولی شما با وجود حرفای من، همچین کاری رو کردی و من از رفتار شما ناراحتم! و ادامه دادن که اگر من چیزی نگفتم بخاطر این بود که نمیخواستم نگرانی ایجاد بشه یا برداشت بدی از گذشته من داشته باشید و شانسم رو از دست بدم. میخواستم بحث طلاقم به یه جاهای خوبی برسه، بعد به شما بگم! و شروع کرد به توضیح اون اتفاق.البته قضیه ایشون درمورد طمع کاری خانواده همسرشون و دخالت های اونها بوده که خیلی زود، بعد از عقد مشخص شده. اینکه خانواده این آقا و خودشون تمام تلاششون رو برای نگهداشتن زندگی کردن ولی با امتناع خانواده همسرشون مواجه شدن والان توو دادگاه برای طلاق هستن.
من با توجه به شناختی که ازشون داشتم و صحبت هایی که کردن، گفتم که من حاضرم با همه این جریانات، با شما ادامه آشنایی بدم و نمیخوام گذشته تون موجب غرض ورزی من بشه. (ایشون هیچوقت از پنهون کاری شون اظهار ندامت نکرد و تازه منو مقصر می دونست برای کنجکاویه بیش از حد)
ایشون بعد از اون جریان خواستن که این موضوع رو به خانواده م بگم، ولی من امتناع کردم چون میدونستم که مخالفت 100% میکنن با این ازدواج.
از این جریان به بعد شرایط ما روز به روز بحرانی تر شد. چون ایشون هنوز بصورت رسمی طلاق نگرفته بودو نمیتونستن با من ازدواج کنن. و از طرف دیگه خانوادم هم برای آشنایی و رفت و آمد بیشتر اصرار داشتن.(درصورتیکه اونها روحشون هم از جریان ازدواج این آقا و شرایط شون با خبر نبود).
خلاصه رابطه ما تحت الشعاع قرار گرفت و بحث های طولانی و دعوا داشتیم سر این جریانات. در تمام طول این مدت،ایشون انگشت اتهامشون به سمت منو خانواده م بود برای عجول بودن، کم طاقتی، دخالت، بی ملاحظگی و..! و از کرده خودشون پشیمون نبودن.
توو این دعواها، من تازه متوجه شدم که ایشون چندتا خصلت دارن که برای من قابل پذیرش نبود :
1. وقتی ازشون انتقاد میکردم خیلی شدید و تند برخورد میکردن. مثلا : تلفن رو قطع میکردن، جواب تلفن و پیام و وایبر و... تا چند روز نمیدادن. وقتی هم که چندین و چند بار زنگ میزدم و جواب نمیدادن، بالاخره تلفن رو بر میداشتن و دقیقا نیم ساعت فقط و فقط داد میزدن و بلند صحبت میکردن و منو خانواده م رو متهم میکردن و ... من فقط سکوت میکردم! گاهی شاید در حد 2 جمله حرف میزدم، نه بیشتر.
2. عصبی بودن. بخصوص توو شرایط بحرانی. (اصلا حرف زشت یا بی ادبی نمیکردن، فقط داد میزدن و متهم میکردن)
3. اهل به رخ کشیدن و منت گذاشتن بودن حتی توو اوقات قشنگی که داشتیم.
4. پر از تنش و استرس و کم خوابی و فکر و خیال بودن.
من تمام این خصوصیاتش رو میذاشتم به حساب فشارهای روحی ای که توو این چند سال بخاطر ازدواجشون بهشون وارد شده. و خودمو دلداری میدادم.
ما انقدر بحث بینمون زیاد شد که بعد از یه دعوای شدید و داد و بیداد ایشون رابطه مونو به کل قطع کردیم. بعد از حدود یک هفته هم جریانو بطور کامل با خونواده م درمیون گذاشتم و همون اتفاقی افتاد که فکرشو میکردم.
موضعگیری خانواده م ، حرفا و بحثا و سرزنش ها و...
چند روز بعد از این جریانات ، اون آقا ایمیلی حاوی یه آهنگ برام فرستادن که مضمون آهنگ این بود: با اینکه شما بی معرفتی و همه چیزو خراب کردی و پشت پا زدی به رابطه و عشقمون، ولی من تا آخر عمرم یاد شما و خاطراتت رو توو دلم دارم و فراموشت نمیکنم.
من هم در جوابش گفتم که ترجیح میدم سکوت کنمو حرفی نزنم تا شاید گذشت زمان خیلی موضوعات رو روشن کنه. بعد دوباره ایشون پیام دادن و من دادمو رابطه دوباره شروع شد. ولی ایشون هنوز سر موضع خودشون و حق و حقوقشون بودن! و منو خانواده م همچنان متهم به خیلی از رفتارا و مسایل.
ولی از اونجایی که بهشون علاقه داشتم باز هم قبول کردم که ادامه بدیم. ولی ایشون خیلی سرد و مایوس و کم توجه به من بودن. فقط بودن، بدون اینکه واقعا باشن. همه ش من تماس میگرفتم، بهش ابراز علاقه میکردم، درخواست میکرم که ببینمشون ولی امتناع میکردن، میگفتن به چه انگیزه ای؟؟ که دوباره همه چیز خراب بشه؟ که دوباره همه چیزو بهم بریزی!
تا اینکه بالاخره تا حدی تونستم امیدوارشون کنم.
ما 4 ماه اول آشنایی مون خییییلی رویایی بود. به جرات میتونم بگم که شاید هیچ کس این رابطه رو تجربه نکرده. خیلی بهم نزدیک و همسو بودیم. و پر از مهر و علاقه. ولی یهو همه چیز خراب شد.
حالا من موندم چیکار کنم؟
از طرفی این آقا خصوصیات مثبتی داره که واقعا برای من قابل چشم پوشی نیست. من توو اینهمه سال توو کمتر کسی دیدم. از طرفیم اوضاعمون خیلی نابسامان و پر سختی و مشکله و همینطور اخلاقای خاصی که دارن؛ نگرانم میکنه.
لطفا راهنماییم کنید که چیکار کنم. چطور با اخلاق هایی که ازشون گفتم برخورد کنم که کمترین تنش ایجاد بشه؟


با تشکر از توجه شما.

...................
به نام خدا که بهترین دوست ماست.
سلام.
قبل از مطرح کردن مشکلم، میخواستم به نوبه ی خودم از گروه دکتر شیری و همکارانشون تشکر کنم که این فرصت رو در اختیار ما گذاشتن تا مشکلاتمون رو مطرح کنیم .
راستش من چند وقتی هست که همراه هر روزه سایت شما هستم. مشکلات دوستان رو میخونم. پیشنهادات و راهنمایی های مشاورین محترم رو هم همینطور. با بعضی از مشکلات واقعا از ته دلم احساس همدردی کردم و غصه خوردم و با بعضی هاشون هم خیر، چون فکر میکردم با کمی تامل و درایت قابل حل هستن. و جواب مشاورین محترم هم در بعضی موارد کلی و مبهم و در بیشتر موارد دقیق و کارگشا به نظرم اومد. در هر صورت از وقتی که گذاشتید و میذارید نهایت تشکر رو دارم.
و اما مشکل خودم :
من دختری هستم 27 ساله.کارشناسی ارشد EMBA از دانشگاه تهران و حدود 7 سال هم سابقه کار دارم. یعنی از 18-19 سالگی مشغول به کار هستم و مثل خیلی از هم سن و سالهای خودم انگیزه ها و خواسته های خاص خودمو دارم. میخوام قبل از اینکه مشکل اصلیم رو مطرح کنم، یه مقداری درمورد خصوصیات شخصیم توضیح بدم که قطعا در راهنمایی شما مشاور محترم، کار گشاست.
من از وقتی که خودمو شناختم این خصوصیات رو داشتم : خجالتی و کمرو، خلاق، *بسیار* احساسی، اهل شعر و شاعری و روحیه بسیار بسیار لطیف، اهل جنب و جوش و فعالیت (البته فقط فعالیت هایی که بهشون علاقه دارم)، درونگرای مایل به برونگرا، همیشه دنبال بهترین ها بودم و هر چیزی راضیم نمی کرد، بسیار اهل مبادی آداب بودن و احترام به طرف مقابل هستم (البته تا جایی این رفتار رو دارم که فکر میکنم طرف مقابلم از این اخلاقم سوء استفاده نمیکنه، اگر ببینم داره از حد خودش خارج میشه، نوع برخوردم عوض میشه، البته در کمال احترام)، بسیار استقلال طلبم، کم طاقت و کمی عجولم، *ایده آل گرا* هستم (همیشه دلم میخواست توو هرچیزی تا اونجایی که میشه بهترین باشم و خودمو توو سطحی قرار بدم که شاید هر کسی توان رسیدن به اون جایگاه رو نداشته باشه –مثلا توو مدرسه و نمراتم، انظباطم، خوش اخلاق بودنم و....- و البته سختیهاش رو هم میکشیدم و همیشه از هم سن و سالهای خودم از هر لحاظ ، بخصوص سطح فکر و تعقل جلوتر بودم)، از تنش و استرس و اضطراب بشدت بیزارم و روحیه آرامش طلبی دارم، از صدای بلند و داد و عصبانیت شدیدا\" گریزانم و نگران و عصبیم میکنه، حساس و زودرنجم و بسیار دقیق و نکته سنج. از لحاظ ظاهری، خدارو شکر چیزی کم ندارم (به گفته دیگران، چهره معصومی دارم و چهره م کمتر از سنم نشون میده، توو این سن اکثر آدما فکر میکنن که من نهایتا\" 20 سالمه.) و تا به الان خواستگار و خواهان زیادی داشتم (جوری که یوقتایی کلافه میشم)، توو هر جمع یا گروهی باشم توجه آقایون به سمتم جلب میشه و کشش دارن بهم، چادری و محجبه هستم و از لحاظ ایمان و اعتقاد، آدم میانه رویی هستم ولی چارچوب ها و خط قرمزهای شدید و خاص خودمو دارم، از لحاظ خانوادگی و سطح اجتماعی و درآمد، خدارو شکر در جایگاه مطلوبی هستم و خانواده م همگیشون آدمای تحصیل کرده ای هستن (گرچه یوقتایی باهاشون به تعارض میرسم و از بعضی از رفتارا و طرز فکرا و برخورداشون میرنجم و عذاب میکشم). اما در کل، به لطف خدا ، انسان موفقی هستم و از زندگیم راضیم تاحدی.
و اما مشکل اصلیم:
من همیشه روی چند موضوع در مورد همسر آینده م *بشدت* دقیق و حساس بودم که خدمتتون میگم : همیشه دلم میخواست که همسری رو انتخاب کنم که هم خودشون و هم خانواده شون، در شان و شخصیت خودمو و خانواده م باشن. (1) بسیار مودب و اهل احترام متقابل و با درک و شعور فردی و اجتماعی بسیار بالایی باشن توو همه ی شرایط (بخصوص ناراحتی ها و عصبانیت ها وشرایط بحرانی). (2) همیشه دلم میخواست که همسرم به احساسات سرشار من توجه بسیار زیادی داشته باشه و پا به پای من جلو بیاد و بهم ابراز محبت (عملی و زبانی) در حدی که خودم بهشون میکنم، بکنن. و در آخر (3) همیشه دلم میخواست همسرم گذشت زیادی در مقابل من و خانواده م داشته باشه. البته این رو هم بگم، من هر توقعی که از طرف مقابلم دارم (حالا هر کس که باشه) ، قبلش همون رفتار رو خودم در برابرشون انجام میدم ، بعد ازشون متوقع میشم. در کل اگر بخوام بگم، همیشه دلم میخواست که همسرم و خانواده شون از خودم و خانواده م حداقل یکی-دو پله بالاتر و جلوتر باشن. ولی متاسفانه با وجود خواستگارای زیاد، همچین موردی رو نتونستم پیدا کنم. (یعنی به این نتیجه رسیدم که همچین کیس ای وجود خارجی نداره).
من فکر میکنم ریشه اصلی این مشکلم در چند مورد از خصوصیات شخصیمه :
بخاطر ایده آل گرا بودنم.
حساس ، زودرنج ، دقیق و نکته سنج بودنم (چون تخطی و کم توجهی رو از خواستگارانم نمی پذیرفتم و میرنجیدم ازشون.)
بسیار احساسی بودنم. (البته در جایگاه خودش منطقی هم هستم ولی بُعد احساسی وجودم شدیدا\" غلیان داره)
دلم میخواد یه تعادلی بین این خصوصیات و کلا\" روحیاتم برقرار بشه تا بتونم برای آینده م درست تصمیم بگیرم. خواهش میکنم منودقیق و کامل راهنمایی کنید که چطور میتونم اینکار رو انجام بدم.
با تشکر از لطف و توجه شما
سه شنبه 19 اسفند 1393 - 10:53
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش
talebi
آفلاین



ارسال‌ها: 299
عضویت: 7 /3 /1393
تشکر کرده: 99
تشکر شده: 61
سردرگم ام. خواهش میکنم راهنماییم کنید.
RE : 1
سلام بر شما
به نظر بنده:
1- رابطه شما دونفر از ابتدا با دروغ و از سر نیاز عاطفی طرفین و بخصوص آقا پسر که به خاطر مسائل طلاق مشکلات عاطفی داشته شروع شده، یعنی ایشون دنبال جانشینی برای خلاء عاطفی از بابت از دست دادن همسر عقدی قبلی بوده که شما بهش برخورده اید.
2-آقا پسر قبل از طلاق قطعی نباید چنین رابطه ای رو شروع می کرد و قرار خواستگاری رسمی توسط خونواده نیز یه افتضاح و بی منطقی بزرگی بوده.
3- به هر حال طلاق برای آقا پسر نباید نقطه ضعف محسوب گردد و بعد از طلاق قطعی ایشون میتونن مجدد به خواستگاری بیان و کار با رسمیت پیش برود.
4- شما خودتون در وابستگی و احساساتی بودن دست کمی از اقا پسر ندارید و بطور ناخواسته و ناخود آگاه خیلی از اشتباهات ایشون رو توجیه و قبول می کنید. یعنی تحت هر شرایطی بهش حق می دهید و عزت و احترام به نفس خودتون رو زیر پا می گذارید.
5- با کمی عقلانیت و غیر احساسی و غیر عجول بودن و حفظ عزت و احترام به نفس خود و خونواده تون میتونید به ازدواج موفق با این اقا امیدوار باشید.
افکار نو ، اندیشه متفاوت ، سلایق مختلف ، رمز پویایی انسان و اجتماع
چهارشنبه 20 اسفند 1393 - 11:03
وب کاربر ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش
maryam_70
آفلاین



ارسال‌ها: 11
عضویت: 27 /11 /1393
تشکر شده: 8
RE : 2
سلام
دوست خوبم mahi
من دقیقا مشکلی شبیه شما داشتم و حدود 5 ماه درگیر مسئله ای مشابه بودم
بحدی با این اقا راه اومدم که چندین بار قرار خاستگاری رو کنسل میکرد
هر چی بیشتر نرمش نشون بدی بیشتر واست گربه میرقصونه
اینجور افراد اگه ادم بودن همون همسر اولشون رو نگه میداشتن
اخلاق ندارند و بعد همه تقصیر ها رو میندازن گردن همسر سابقشون در حالی که خودشون رو مبرا میدونند در امر جدایی
دوست خوبم
خواهرانه بهت میگم احساسات رو کنار بگذار
بخدا من روزی هزار بار شکر میکنم که تموم کردم رابطه رو با اون اقا
چون تنهایی بهتر هست از بودن با کسی که متوقع و بی منطق هست
بجای اینکه قبول کنند دروغ و پنهانکاری کار نادرستی هست طوری حرف میزنند تا عذر خواهی هم بکنی و همیشه طلبکار هستند
بخدا حیفی به خودت حیفت بیاد
احساسات مردها زود گذر هست و زود فراموش میکنند و مثل ما دختر ها نیستند که صداقت داشه باشند و احساسی تصمیم بگیرند
ازت خواهش میکنم توکلت به خدا باشه هیچ وقت دیر نیست
میتونی جریان منو توی سایت مطالعه کنی
با نام :احساس میکنم خاستگارم بسیار بدقول و دروغگو هست رو مطالعه کنی
من از سر دلسوزی بهت پیام دادم چون نمیخام عزت نفست وپایین بیاد به خاطر افرادی خودخواه مثل مردهایی عاشق نمایی که من و شما رو درگیر خودشون کردن
پیروز باشی
جمعه 22 اسفند 1393 - 20:05
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش
1 کاربر از maryam_70 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند : talebi ,



تازه سازي پاسخ ها



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش :
صفحه اصلی | انجمن | ورود | عضویت | خوراک | نقشه | تماس با ما | طراح
گروه تلگرامی ندای مشاور: گروه تحول برای مشاهده لینک لطفا به صفحه اصلی سایت ندای مشاور مراجعه کنید. http://www.nmoshaver.ir/

این قالب توسط سایت روزیکس طراحی شده است و هر گونه پاک کردن لینک طراح پیگرد قانونی دارد !