تبلیغات در اینترنتclose
تردید دارم
::: در حال بارگیری لطفا صبر کنید :::

نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم

به بخش عمومی ندای مشاور خوش آمدید.

تعداد بازدید : 415
نویسنده پیام
hasty
آفلاین



ارسال‌ها: 3
عضویت: 18 /5 /1393
تشکر شده: 2
تردید دارم
با سلام من حدود 2 ماه هست که نامزد کردم اختلاف ما از شب تعیین مهریه می باشد اول اینکه برام گل نیاورد دوم اینکه بر سر مهریه با خانواده ام چونه میزدن (نامزدم چون پدرش فوت کرده و برادر ناتنیش گفته من حرفی نمیزنم هر چی میخوای خودت بگو مادرشم گفته هر چی تو بگی قبوله) به همین خاطر از اول مجلس تا اخرش نامزدم حرف زد که این باعث شده بود به داییم که تو مجلس بود بربخورد (من تهران خونه مادر بزرگم هستم که تو یک آپارتمان که یک طبقه مادر بزرگم، داییم، خاله ام و دختر خاله ام تو این ساختمان هستن و پدر و مادرم مشهد زندگی می کنند) نامزدم میگفت 110 سکه خانواده من میگفتن 300 تا با 5 تیکه بزرگ (طبق رسم مشهدی ها) که با کلی چونه زدن من از خانواده ام خواستم اجازه بدن من و نامزدم با هم به توافق برسیم ولی هر چی بهش میگفتم نه 110 تو نه300 مامانم 200 تا سکه ولی هر چی گفتم قبول نکرد که نکرد تو حرفاش میگفت دخالت دیگران با عث شده من و تو بهم نرسیم اینو میخوان باشه و میگفت من تو رو دوست دارم ولی بقیه نمیخوان من و تو بهم برسیم من بخاطر این حرفاش خیلی ناراحت شدم و گریه ام گرفت و این گریه کردنم باعث شد که شرطی بذاره گفت 110 سکه با 5 تیکه برای همیشه یزد زندگی کنیم یا 150 سکه تهران و چون من از اول آشناییمون گفته بودم من یزد نمیام و چون خانواده ام میدونستن من پیشرفتمو تو تهران میدونم قبول کردن به 150 سکه و اختلاف های ما شروع شد همه ناراضی به این وصلت بودن از خاله و دایی بگیر تا پدر و مادرم دخالت های دیگران مثل خاله ام و حرفهایی که به مادرم میگفتن که متاسفانه مادرم کمی دهن بین هست به طبع حرفهایشان باعث اختلافهایی شد همش نامزدم میگفت مهریه زیاد خوشبختی نمیاره موقعه ای که مهریه رو 150 تا کرد گفت من و تو دیگه خوشبخت نمیشیم همشم میگفت من میخوام مهریه اتو بدم من چه جوری میتونم بدم خانواده ام گفتم مراسم عروسی رو تهران بگیر گفت زنم بچه مشهد منم یزدیم دلیل نداره ما تهران بگیریم اگه میگین یزد اگه نه اینکه مشهد میگیرم که این باعث شده بود همه به من بگن تو نمیتونی با چنین مردی زندگی کنی چون هم لجبازه و هم میخواد حرف حرف خودش باشه و نمیذاشت هیچ کس تو زندگیمون دخالت کنه هر کی هم که دخالت مبکرد برعکس اون عمل میکرد و یک شبم که مادرم بخاطر مکان عروسی با نامزدم کلی بحث کرد که با دلخوری میخواست خونه رو ترک کنه منم به حکم اعتراض انگشترمو در اوردم که برداره که اون فقط رفت و وقتی رسید خونه به من زنگ زد گفت فردا یا پس فردا وقت میگیره بریم محضر صیغه مونو باطل کنیم اون شب بدترین شب زندگیم بود با یک نفر که صحبت کردم گفت تو بهش زنگ بزن که این زنگ زدنت باعث میشه بهش ثابت کنی حرفهای دیگران برات مهم نیست و این کارو کردم وقتی تماس گرفتم انگار نه انگار دشب اتفاقی افتاده با کلمات عزیزم و عشقم با من استقبال کرد راستی زمانی هم که میخواستیم بریم محضر فقط مادر و پدرم بود بقیه با بهونه های مختلف گفتن ما نمیاییم که من با گریه گفتم اگه پدر بزرگم زنده بود حتماً میامد که باعث شد داییم بیاد و شوهر خاله بزرگم ما همچنان مشکل داشتیم بخاطر دلخوریهایی که خانواده مادریم نسبت به نامزدم داشتن که دو بار داییم علنن بهش بی احترامی کرد و خاله کوچیکه ام که هر وقت میدیدش به قول نامزدم اخماشو میکرد توهم (که خودش باعث و بانی معرفی ما شده بود البته نامزدم میشه برادر عروس خاله بزرگم) مادرم، خواهرهایم همش به من میگن شاید اون نتونه تو رو خوشبخت کنه و حتی چندین بار علنن اعلام کردن ما راضی به این وصلت نیستیم و برو حلقه نامزدیتو پس بده ما همه تلاشمونو میکنیم تو پیشرفت کنی و موقعیت بهتری برای ازدواج پیدا کنی یک ماجرای دیگه هم پیش اومد همه میگفتن نامزدت 30 ال 50 میلیون پول داره که وقتی من شخصاً ازش پرسیدم گفت 30 تومن دارم ولی متاسفانه 2 هفته پیش متوجه شدم که اون 30 تومنی که میگفته میخواسته وام بگیره که به قول خودش 99% آن حل شده بود ولی در زمانی که میخواسته تایید نهایی بشه موافقت نکردن وقتی مادرم شنید گفت اون داره دروغ میگه وقتی براش توضیح دادم که حرفش راسته گفت اونی که پول نداشته غلط کرده اومده خواستگاری دختر من همش خانواده ام میگن چشاتو باز کن اگه تو زندگیت به مشکل برخوردی به ما ربطی نداره چون خودت خواستی همه پشتمو خالی کردن ولی من نامزدمو دوست دارم چون خصلتهای خوبی هم داره مثلا چشم پاکه، بد دل نیست،دست بزن نداره، دوست داشتنشو ابراز میکنه از محبت هیچی برام کم نمیذاره از لحاظ مالی هم هر وقت گفتم پول میخوام سریعاً برام فراهم کرده موقعه امتحانهایم همه تلاششو کرد تا بتونم تو محیط آروم درسامو بخونم تو این مدتی که امتحان داشتم مسپشوق خوبی برام بوده خیلی جاها به طبع دلمه فقط وقتی ناراحت میشه اونم اینقدر من بهش گیر میدم که عصبی میشه قولهایی که قبلش بهم داده میزنه زیرش بد خوب میشه همشم میگه تو این موقع حرفامو به دل نگیر تو بیشتر اختلافامون همش میگفت اگه ناراحتی میخوای همه چی رو تموم کنیم یا اینکه من و تو به درد هم نمیخوریم ولی موقعه ای که با یک روحانی صحبت کردیم توجیهش کرد که حتی به شوخی هم که شده این حرفو نزنه. راستی زمانی که متوجه شدم پول نداره قبول کردم برم باهاش یزد زندگی کنم ولی اونم بهم گفت همه تلاششو میکنه که بهترین زندگی رو برام فراهم کنه و پولاشو جمع میکنه یا تهران یا مشهد خونه میگیره و میریم اونجا زندگی میکنیم گفته اگه بخواهیم تهران باشیم با 1.200.000 و 600.000 تومنی که من واون میگیریم بتونیم بهترین زندگی رو داشته باشیم همش باید کار کار کار کنیم ولی یزد در کنار کار استراحت تفریح هم داریم راستی این کارش به هیچ عنوان تعطیلی نداره. من با همه چی نامزدم ساختم و الان با هم مشکلی نداریم و میخواهیم مراسم عروسیمونو تو شهریور بگیریم ولی مهریه و قول هایی که به من داده میتونه عمل کنه یا نه ، من از بابت مهریه دلم پره ازش چون به حرف من گوش نکرد و حتی برام سبد گل هم نخرید. ما هر روز بحث بحث بحث داریم خسته شدم بهش میگم چرا اینجوری میکنی میگه بازتاب کارهای تو هست همش میگه تو این کارو کردیتو اینجوری رفتار کردی تو اگه این کار رو میکردی من اخلاقم بهتر میشد هرچی ازش میخوام اول میگه چشم بعد میاد با هزار دلیل و برهان میگه قبول نکنیم من خسته شدم به دلم مونده یکبار بگه باشه حرف تو وقتی بهش میگم میگه زن ها پورو میشن رفتیم خیر سرمون خرید عقد اونجا کلی دعوا شد خواهرش هر چی از دهنش در اومد به من گفت من حرفی نزدم وقتی به نامزدم میگم میگه کار تو اشتباه بوده تو چرا موقعی که شوهر خواهرم داشته با مرده دعوا میکرده تو رفتی طرفدار اون با داد و بیدادی که ان کرد گفتم که الانه بزنه مرده رو خردش کنه منم رفتم دعوا رو فیسره بدم حالا من شدم بده خواهر دیگه اش همش تو زندگیم دخالت میکن بهش میگم دارن دخالت میکنن میگه نه برای من خیلی واضح هست ولی متاسفانه اون زیر بار نمیره هروقت که دعوا میکنیم میگه ما به درد هم نمیخوریم بهتره تمومش کنیم هر وقتم این حرفو زده من کوتاه اومدم دیگه خسته شدم چقدر کوتاه بیام منم آدمم منم حق زندگی دارم منم تو این زندگی سهیم هستم خواهش میکنم کمکم کنید من چکار کنم
دوشنبه 03 شهریور 1393 - 17:00
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش
talebi
آفلاین



ارسال‌ها: 299
عضویت: 7 /3 /1393
تشکر کرده: 99
تشکر شده: 61
تردید دارم
RE : 1
همراه عزیز hasty
سلام بر شما
1- شما در مورد هرچیز مربوط و نامربوطی حرف زدید ولی در مورد سن و شغل خود و نامزد خودتون چیزی نگفتید!! با اشارات مثبت و منفی که راجع به ایشون داشتید معلوم میشه که آدم متعادلی مثل همه پسرهاست و شما هم همینطور و با توجه به این همه دخالت های طرفین در تصمیم گیری های شما و نامزدتون حدس میزنم که هر دو کم سن و سال باشید.
2- از آنجایی که شما قبل از خواستگاری عاشق همدیگر نبودید هر دو طرف حق داشتید شرایط مورد نظر خود و فامیل رو ابراز بکنید تا در صورت عدم توافق ازدواج صورت نگیرد و معلومه که در چنین شرایطی هر طرف میخواهد محکم کاری بکند ولی بعد عقد دیگه این مسائل باید به گذشته سپرده شود و زن و شوهر برای آینده و خوشبختی خودشون و فرزندانی که خواهند داشت برنامه ریزی بکنند و هر جا احساس کردند راحت ترند زندگی بکنند. اگر دختر یا پسر نتواند برای خوشبختی همسرش از خونواده خودش مستقل شود چه بهتر که ازدواج نکند و اگر یکی از شما احساس میکنید به خاطر این ازدواج مصلحتی یک عمر محل زندگی برایتان حالت تحمیل خواهد داشت باید قید ازداج رو بزنید چون نمیشه همیشه یک طرف ایثار و از خود گذشتگی بکند.
3- در اول آشنایی و نامزدی اگر فشار بر هر کدام از طرفین زیاد باشد طبیعیه که طاقتشون کم شده و صحبت های اتفاقی از جدایی بزنند ولی این حرف دلشون نیست و طرف هم نباید جدی بگیرد.
4- به هر حال اگر شما احساس می کنید نامزدتون از لحاظ قیافه ، اخلاق و ویژگی های شخصیتی انسان متعادلی هست (اگر معتاد ، منحرف ، ترسو ، بیکار و بی عار نسیت) مطمئن بشید که شما رو خوشبخت خواهد کرد و باید سعی کنید با گذشت و صبر و خویشتنداری موجبات آرامش و سر افرازی ایشون رو ابتدا نزد خونواده خودش بعد پیش خونواده خودتون فراهم آورید.
5- گذشت زمان باعث میشه که زوجین با ویژگی های شخصیتی و انتظارات و ارزش های طرف بیشتر آشنا شده و در تعامل با وی بهتر و سنجیده تر عمل نمایند. پس شما هم منتظر گذر زمان باشید و با یاد آوری خاطرات نامطلوب گذشته در مورد نامزدتون قضاوت ، پیش داوری و ذهن خوانی منفی نکنید.
موفق باشید.
افکار نو ، اندیشه متفاوت ، سلایق مختلف ، رمز پویایی انسان و اجتماع
دوشنبه 03 شهریور 1393 - 19:19
وب کاربر ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش
hasty
آفلاین



ارسال‌ها: 3
عضویت: 18 /5 /1393
تشکر شده: 2
تردید دارم
RE : 2
سلام
ممنونم و لطف کردید جواب سوال منو دادیدتصویر: /weblog/file/forum/smiles/12.gif
من 27 ساله لیسانس کمک حسابدار یک شرکت خصوصی مهندسی ساختمان هستم و نامزدم لابی من با مدرک دیپلم 31 ساله
تازه متوجه شدم پولی که میگفته جور نشده جور شده بود خیلی برام سخته تا بتونم باور کنم که چرا از من پنهونش کرده وقتی دلیلشو ازش پرسیدم گفت تو یک لیستی آوردی که 16 میلیون خرج عروسی میشد حالا من دارم با 6 میلیون عروسی میگیرم بهش میگم تو خودت قیمتها رو دادی بعدم میتونستی منو قانع کنی من قبول میکردم ولی اون حرف خودشو میزنه حالا دیگه قبول نمیکنه تهران بمونه میگه باید بریم یزد یک شب شوهر خاله ام ما رو دعوت کرد باغ یکی از دوستاش بحث عروسی ما شد صاحب باغ وقتی فهمید ما بخاطر مخارج زیاد میخواهیم یزد بگیریم گفت من باغمو و صندلی در اختیار شما میذارم خیلی خوشحال شدم وقتی با نامزدم در میان گذاشتم اول استقبال کرد بعد از یک روز گفت نه دلیلشو پرسیدم گفت شوهر خاله ات همش منت میذاره سرمون که من خرج عروسیشونو دادم و از این حرفا حتی مامان و خواهرم رفتن قبل از اینکه این حفو بزنه به مامان وخواهرم گفت نه فقط زد میگیرم خیلی ناراحت شدم ولی بازم گفتم چشم من از زمانی که فهمیدم این پول هست با خودم گفتم دلیلی نداره برم یزد به این خاطر اصرار داشتم تهران بمونیم ولی اون پاشو کرده بود تو یک کفش که نه فقط تهران منم گفتم عروسیمونو عقب بنداز یکسال بعد عروسی میگیریم قبول کرد ولی هی میومد میگفت یکسال خیلیه بزار زودتر بگیریم من که نه در جوابش نه و بله نداده بودم اون از جانب خودش گفت ما شهریور میگیریم و به من گفت به مامانت بزنگ تعداد مهمانها رو رس بهش گفتم تو باید زنگ بزنی نه من ولی قبول نمیکرد هی میگفت چه فرقی میکنه منم زیر بار نمیرفتم چون میدونستم واکنش خانواده ام از اینکه من بهشون بگم چیه ولی نامزدم درک نمیکرد بابا تو باید زنگ بزنی، یک شب بهش اس دادم گفتم من خیلی فکر کردم به این نتیجه رسیدم عروسیمون یکسال عقب بیفته خدا روز بد نبینه زنگ زد فقط گفت هر چی بین من و تو هست دیگه تموم ازش دلیل خواستم فقط میگفت مگه من مسخره تو هستم هر چی میگفتم من که نگفتم الان بگیر من که راضی نبودم این تصمیم تو هست نه من ولی اون گفت به مامانت زنگ میزنم بیاد محضر هر چی بین ما هست تموم بشه من کلی التماس کلی خواهش کلی درخواست بابت اینکه یک فرصت بده حرف حرف خودش بود زنگ زدم به خواهرش گفتم اگه یکسال عروسیمون عقب بیفته اتفاقی میفته که اون با لحن بدی با من حرف زد که من موندم چی بگم و در حرفاش گفت تو همش داداشمو اذیت میکنی همش اعصابشو خرد میکنی منم با اعصبانیت همش تقصیر تو هست تو داری تو زندگیم دخالت میکنی پاتو از زندگیم بکش بیرون داد میزدم و میگفتم اونم گفتم ما بهترین دختر براش در نظر گرفته بودیم ولی اومد تو رو گرفت حالا هم میریم همونو براش خواستگاری سرتونو درد نیارم زنگ زدم به پسر خاله ام که دامادشون میشه قضیه رو گفتم اونم زنگ زد هر چی از دهنش در اومد هم به نامزدم گفت هم به زنش که دخالت کرده با وساطت اون بخیر گذشت ولی بعد از این ماجرا بازم ما جر و بحث کوچیک داشتم تا اینکه مادر بزرگم حالش بد شد بردنش بیمارستان که بعد از 4 روز متاسفانه فوت کردند از لحاظ روحی خیلی داغون بودم 1.5 پیش پدر بزرگم حالا مادر بزرگم داغون شدم له شدم ابوالفضلو فقط زمان خاک سپاری دیدم اصلا حوصله شو نداشتم نمیدونم چرا ازش بدم میومد ولی وقتی کنارم نبود حس بدی داشتم. ناراحت شده بود چرا من بعد از 48 ساعت بی خوابی که اومدم به خاط تو بهشت زهرا نسبت به من دل سرد بودی هرچی میگفتم من از لحاظ روحی خوب نیستم اون بهش بر خورده بود در زمان مراسم مادرش چند بار زنگ زد ولی من حوصله جواب دادن تلفنم نداشتم و جواب نمیدادم از زمان خاک تا نزدیک 7 مادر بزرگم چندین بار بهش گفتم من بهت احتیاج دارم من الان یک تکیه گاه میخوام ولی نمیدونم چرا شرایط جوری پیش میومد که اون نمیتونست بیاد یا نمیدونم چرا اتفاقاتی پیش میومد که باعث میشد اون نیاد یک شب یکی از دوستان دختر خاله ام که باعث شده بود منو کمی اروم کنه درباره نامزدم و مشکلاتی که باهاش داشتم حرف زدم و بهش گفتم من تمایلی ندارم برم یزد و حتی نامزدم میخواد آخر مرداد ماه بره یزد برای کار و بعد از چند ماهم عروسیمونو بگیریم به منم گفته تو باید تسویه کنی بریمشهد تا من کارامو بکنم بیام از مشهد ببرمت من نمیخواستم تازه که میخواستم از لحاظ عملی حسابداری یاد بگیرم و این موقعیت داشت پیش میومد با لجبازی آقا من باید قید این پیشرفتمو میزدم که هضم این موضوع برام خیلی سخت بود به هر حال وقتی ماجرا رو براش تعریف کردم گفت تو کم کم براش شرایطی بزار بهش بگو من 110 سکه رو که تو دوست داری من قبول میکنم ولی به شرطی که حق طلاق با من باشه، تعیین مکان زندگی با من باشه یا حتماً تاکید کنی تهران باید زندگی کنی اگه واقعا تو رو دوست داشته باشه قبول میکنه و حرفهای دیگه منم گفتم باشه همون شبم دوباره بحث کردیم که من از خواستم شرایطمو درک کنه اونم فقط گفت فردا بریم با هم ماشین ببینیم منم گفتم چشم فردا صبح که میخواستم برم محل کارم تو راه یادم اومد که یک زنگ به مامانش بزنم و ازش عذر خواهی کنم بابت اینکه جواب تلفناشو ندادم زنگ زدم بعد از اینکه عذر خواهی کردم مامانش گفت معصومه اگه تو ابوالفضل رو دوست داری حرف دیگرانو گوش نکن وگرنه اینقدر پسرمو اذیت نکن عذابش نده شده پوست و استخون و شروع کرد از بحث هایی که بین من و ابوالفضل بوده رو گفت خیلی ناراحت شدم و مطمئن شدم پای خانواده اش تو زندگیم باز شده اونم در حد جام و جهانی هر چی گفت که به قول خودش من مقصرش بودم جوابشونو با احترام دادم که شما اشتباه میکنید حتی بهش گفتم شما نباید اجازه میدادید به پسرتون که هر اتفاقی که بین من و اون افتاده رو به شما بگن دیدم هر چی بحث کنیم شاید باعث بی احترامی بین من ومادرش بشه بحثو تموم کردم بعد زنگ زدم به نامزدم گفتم کجایی که گفت نزدیک خونه هستم من هیچی نگفتم بعد از 15 دقیقه از این اتفاق زنگ زد با اعصبانیت تو به مامانم چی گفتی اول گفتم نمیتونم حرف بزنم من با شما تماس میگیرم چون سرکار بودم قطعکردم دوباره زنگ زد منم گفتم برو از مامانتون بپرسید فقط میگفت میخوام از تو بپرسم دوباره قطع کردم باز زنگ زد همین حرفو دوباره تکرار کرد و من جواب قبلی رو دادم که با اعصبانیت گفت تا 15 دقیقه دیگه دم محضر باش با شناسنامه ات منم با اعصبانیت گفتم از لحاظ قانونی چون صیغه محرمیت من و تو لفظی بوده از همین الان هر چی بین من و تو هست تموم دیگه هم نمیخوام ریختتو ببینم و با اعصبانیت قطع کردم بعد ار 10 دقیقه دیگه زنگ زد که جواب ندام و خاموش کردم به مامانم زنگ زده بود گفته بود بیان کارتون دارم مامانم گفته بود من نمیتونم الان بیام بیرون اون اصرار کرده بود که مادرم گفته بود مراسم مادرم مهمتر از تو ست و نامزدم گفته بازم معصومه چی میگه که مامانم در جوابش بهش گفت معصومه با تو یزد نمیاد و قید دشو بزن از اون روز دیگه ازش خبری نبود نه اس نه زنگ حالم خیلی بد بود کارم شده بود گریه گریه گریه تا اینکه فقط یک اس فرستاد یک شکلک لوزی بود خیلی خوشحال شدم انگار همه دنیا رو به من داده بودند منم بعد از 2ساعت یک ستاره فرستادم ولی دیگه خبری ازش نشد همه وقتی حال بد منو میدیدند همش ازم میپرسیدن زنگ زد اس داد ولی دریغ از زنگ و اس تو این مدت از طریق یکی از همکاراش حاشو میپرسیدم بنده خدا بهش زنگ میزد و از حال و احوالش برام میگفت که حالش خوبه خوشحال و خندان هست و در مورد عروسیمون پرسیده بود گفته 3 الی 4 ماه دیگه از هر طریقی که شد حرف از زبونش بکشه و اون باعث آشتیمون بشه پا نمیداد که نمیداد همه از خواهر گرفته تا دوست آشنا و مکار که این به درد تو نمیخوره تو لیاقتت بیشتر از ایناست اون تو رو دوست داره اون تو رو نمیخواد روزیکشنبه بود که خاله بزرگم زنگ زد که زود بیا خونه کارت داریم رفتم ولی چه رفتنی همه جمع شده بودند که شاهد جدا شدن من با ابوافضل باشند وقتی خاله ام اومد گفت ابوالفضل زنگ زده گفته وسایلاش آمده هست و بیات تکلیفمونو روشن کنید همه دنیا رو سرم خراب شد واقعا ایمان اوردم که اون به اندازه یک ارزن منو دوست نداشت که نداشت همه چی تموم شد که شد حتی 3 بار ابوافضل گفت اگه معصومه بخواد من باهاش زندگی میکنم ولی ... نشد که بگم هستم تا اخر عمر که با تو زندگی کنم چون همه وجودم پر شده بود از حرفای دیگران که میگفتن ون تو رو دوست نداره اگه داشت لااقل یک زنگ میزد یا خواهرشو میفرستاد همه چی تموم شد همه چی بعد از تموم شدن رفتم خونه فقط گریه کردم نمیدونم برای خودم یا برای اون یا برای عشقم اس داد که چرا تموم کردی که دیگه دیر بود دیر بود براب پشیمونی دیر بود برای گفتن اشتباه کردن همه خوشحال بودن به غیر از من و به غیر از خودش اون با کوله ای از پشیمونی اومده و من با دو کوله یکی خانواده ام و دیگری ابوالفضل نمیدون کدومو بردارم فقط و فقط خدا رو واسطه قرار ادم ولی اون همچنان اصرار به برگشتن من میکنه میگه اگه پشیمونی بگو ولی از من میخواد که من زنگ بزنم به شوهر خواهرش بگم ابوالفضل زنگ زده به من پشیمونه منم گفتم نه که نه تو اگه منو میخوای تو باید تلاش کنی تو رو خدا به من بگید من چه کار کنم حالا با این وضعیت همه میگن تو با این مرد لجباز و خودخواه خوشبخت نمیشی
سه شنبه 04 شهریور 1393 - 15:20
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش
talebi
آفلاین



ارسال‌ها: 299
عضویت: 7 /3 /1393
تشکر کرده: 99
تشکر شده: 61
تردید دارم
RE : 3
همراه عزیز سرکار خانم هستی
سلام مجدد پاسخ بنده برای پیام دوم شما هم همونیه که گفتم و لزومی نمی بینم حرفامو تکرار کنم لذا 5 مورد قبلی منو چند بار با دقت بخونید و عمل کنید و شما هم سعی کنید حرف ، عمل ، رویه و رفتاری که همان نتایج منفی تکراری رو در تعامل بین شما و نامزدتون در پی خواهد داشت تکرار نکنید و بیشتر به فکر تغییر خودتون باشید تا تغییر دیگری.
افکار نو ، اندیشه متفاوت ، سلایق مختلف ، رمز پویایی انسان و اجتماع
سه شنبه 04 شهریور 1393 - 17:36
وب کاربر ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش



تازه سازي پاسخ ها



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش :
صفحه اصلی | انجمن | ورود | عضویت | خوراک | نقشه | تماس با ما | طراح
گروه تلگرامی ندای مشاور: گروه تحول برای مشاهده لینک لطفا به صفحه اصلی سایت ندای مشاور مراجعه کنید. http://www.nmoshaver.ir/

این قالب توسط سایت روزیکس طراحی شده است و هر گونه پاک کردن لینک طراح پیگرد قانونی دارد !